پادشاه گفت:چون میهمانی اختصاصی است و همه مهمانان جشن برای من عزیزند خودم دم در قصر می ایستم . میخوام خودم خوشامدگویی ان ها را به عهده بگیرم، مهمان ها امدند،اما نه سر ساعت،و همه بدون توجه به پادشاه غرق زرق و برق باغ و قصر و غلامان و کنیزان شدند ، پادشاه خیلی ناراحت شدامابه روی خودنیاورد
13:31 - 23 January 2024

5 Reactions
613 Views


3 Replies

Profile picture of ‌نسیم‌
@Nasim1402026 January 2024
Replying to
پادشاه آن شب را با اندوه فراوان و غمی پنهان به پایان رساند...آنگاه که خود را در سکوت و خستگی یافت، مردی تنها، درمیان تاج‌وتخت پادشاهی دید. لحظاتی در بهت‌ گذشت. یک‌بار دیگر تمام افکارش را مرور کرد: مهمانی اختصاصی، مهمان‌های عزیز، فهرست مدعوین. حیرت‌زده شد. تمام افرادی که قلبش را به‌درد آورده_

Profile picture of ‌دکتر سید م ص تقوی‌
@Sedgh26 January 2024
حتی به روی مهمانان عزیزش هم نیاورد ، با خود گفت : عیب نداره، بذار یه کم بگذره ، شاید تازه از راه رسیدن ، خسته اند، حواسشون نیست . اما هر چه گذشت مهمان ها بدتر از اول ، غرق در ظواهر شدند و به پادشاه اصلا فکر هم نکردند ... ( قصه نمازها و بندگی های ماست . یا به فکر دنیاییم و با به فکر بهشت 😔 )