آسمان خشک و صاف خورشید همچنان طلایی محکم میتابید نخلها را که سر کشیده و تنومندند را نگاه کرد جاری شدن اب را دید و به راکد ماندن آب حیات وجودش فکر کرد او اینقدر عمیق بود.عمیق شد عمیق شد و عمیقتر آنقدر که نگاهش را به یکی از نخلها دوخت دنبال گمشدههایش میگشت شاید قلبش شاید روحش نمیدانست به خود نهیب زد

