راوی: در باشگاه کُشتی آماده تمرین بودیم ابراهیم پهلوان هم وارد شد چند دقیقه بعد یکی از دوستان گفت: ابراهیم وقتی داشتی میومدی با این شلوار و پیراهن شیک و ساک به دستت دو تا دختر مرتب از تو حرف میزدند ابراهیم با این حرفها جا خورد و از آن روز به بعد پیراهنش بلند شلوارش گشاد و به جای ساک از پلاستیک
استفاده کرد یه روز ابراهیم ناراحت بود میگفت چند روزه دختری به من گیر داده و میگه تا تو رو به دست نیارم ولت نمیکنم.! گفتم با این تیپ و قیافه ای که تو داری این اتفاق عجیب نیست! روز بعد تا ابراهیم رو دیدم خندم گرفت..با موهای تراشیده و پیراهن بلند،بدون کت و شلوار و با چهره ای ژولیده و با شلوار کردی و
دمپایی اومده بود سرکار.. او مدتی این کار را ادامه داد تا از این وسوسه شیطانی رها شد.. صدای زیبایی داشت بیشتر برای حضرت زهرا(س) میخواند یکبار او را مسخره کردند گفت:دیگر مداحی نمیکنم! حضرت زهرا(س) را در خواب دیده بود فرموده بودند: نگو نمیخوانم ما تو را دوست داریم هرکس گفت بخوان،تو هم بخوان.»
همرزم: چند روز بود بدون آب ضعف و گرسنگی بچه ها غرق خون بودند فقط یکی بود که این ۵ روز را سر پا نگه داشت ۲۲ بهمن ۶۱ بود از یک طرف آرپیجی میزد ک طرف تیر بار شلیک میکرد به مجروح ها رسیدگی میکرد اما با انفجاری روی زمین افتاد و دیگر کسی او را ندید ابراهیم همیشه از خدا میخواست گمنام بماند و
23:44 - 10 February 2026