ساقیا بر سر جان بار گران است تنمباده ده باز رهان یک نفس از خویشتنممن از این هستی خود نیک به جان آمده‌امتو چنان بی‌خبرم کن که ندانم که منمنَفْس را یار نخواهم که نه زین اقلیممچه کنم صحبت هندو که ز شهر ختنمگل بستان جهان در نظرم چون آیدروضهٔ باغ بهشت است نه آخر چمنم
پیش این قالب مردار چه کار است مرانیستم زاغ و زغن، طوطی شکّر سخنممرغ باغ ملکوتم نیَم از عالم خاکدو سه روزی قفسی ساخته‌اند از بدنمای نسیم سحری بوی نگارم به من آرتا من از شوق، قفس را همه درهم شکنمخنک آن روز که پرواز کنم تا ور یاربه هوای سر کویش پر و بالی بزنم
در میان من و معشوق همام است حجابوقت آن است که این پرده به یک سو فکنم
21:22 - 7 August 2026