در این جهانِ قرضی، دستانِ نحیفِ ما، تنِ عاریتیِ شب را حمل میکنند.خیابان، لبریز از سکوتِ مرگبارِ خون استمه دیگر نرمهی خیسِ پیچیده در شهر نیست؛ نجوای مرگ است که بر شیشهی خانه میکوبد.آسمان را ببین، عزیزجانم؛سیاهدود است که سایهی مردِ تهِ کوچه را میبلعد؛ سایهای که در خونِ یارانش غلت میزند.
گوش کن؛ فغان و شیونِ جغد از شاخسارِ خشکِ درختِ سرو به گوش میرسد.حتی اندوه هم در ریههای این مردم نفسنفس میزند.زیستن، خاطرهایست در دفترِ خاطراتِ دخترِ سپیدپوش؛خاطرهی نوازشِ نسیم در یک بعدازظهرِ آرام،روی تکه لاستیکِ کهنهی وصله شده به یک طنابِ باریک که دستانِ پدر، بر آسمان تاب میدهد.
من اینجا ام؛میان مردمی که بر جسدِ مهرومومشدهی زندگی میرقصند؛میان دروازههای جهنمی فرضی که در این جهان ساختهاند.و چه انبوهِ اندوهی که بر قلبِ این شهر نشسته است...
01:34 - 19 October 2026