#لحظه_های_انقلابتوی کوچه یکی به پایش تیر خورده بود و روی دست بود و می خندید و داد میزد:«خمینی عزیزم بگو که خون بریزم».فقط خودش می خندید. بقیه گریه میکردند. انگار مسخره میکرد.هی دستش رو میکشید به شلوار خونی‌اش و میکشید به سر و صورتش و می خندید و باز میگفت.#کتاب#لحظه_های_انقلاب#محمود_گلابدره‌ای
13:42 - 5 February 2025