صید عشقعمر که بیعشق رفت، هیچ حسابش مگیرآب حیاتست عشق، در دل و جانش پذیرهر که جز این عاشقان، ماهیِ بیآب دانمرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیرهر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟جملهٔ جانهای پاک، گشته اسیران خاکعشق فروریخت زر، تا برهاند اسیر#مولوی