در حکایتی عربی آورده‌اند خروسی بود که هنگام اذان صبح بانگ بر می‌آورد و وقت نماز را به صاحبش هشدار می‌داد. صاحب از خدا بی خبر خروس که آدم بی نمازی بوده به خروس هشدار می‌دهد از این به بعد نمی‌خواهم صبح‌ها اذان تو را بشنوم که اگر جز این باشد سرت را خواهم برید. خروس هم دید پای مرگ و زندگی وسط است و هرچه
02:37 - 11 July 2026

72 Views


Profile picture of ‌حامد میرعلوی‌
@Sniper5711 July 2026
باشد جان شیرین است، پس از ترس جانش بانگ اذان گاهی را کنار گذاشت و سکوت اختیار کرد. مدتی بعد صاحب خروس به خروس گفت از فردا می خواهم از تو صدای قد قد بشنوم نه قوقولی قوقو و اگر جز این شود بی شک سرت را می‌برم. قدقد کردن برای خروس کار راحتی نبود ولی به هر حال پای جان شیرینش در میان بود پس به هر زحمت و
Profile picture of ‌حامد میرعلوی‌
@Sniper5711 July 2026
و ذلتی بود قدقد کرد. بعد از مدتی دوباره صاحبش سراغش رفت و گفت می‌خواهم از فردا هر صبح برایم تخم کنی که اگر جز این باشد، سرت را می‌برم. خروس که حالا به بن بست رسیده بود با خودش گفت: کاش همان اول تسلیم نشده بودم، آن وقت به عزت اذان گفتن کشته می‌شدم نه به خفت تخم نکردن🤔 این عاقبت مذاکره با آمریکاست
1 Reply