((هیس...))اکنون منروزهای فیروزهایام راـصدای عقربهها بودآرام آرام میرفتند و منسرگرم روزهای فیروزهایام بودمهمیشه بین ساعتهایی که بیخداحافظی میروندو دقیقههایی که ما بدرقه میکنیمفاصلهایستشاید که عقربههاعمداً به هم ((هیس!)) میگفتند تا مرا غافلگیر کنندو کردند
شاید که روی پنجه پاهایشان گذشتند در حالی که نفسهاشان، حبس شدهبودو به منِ پس از رفتنشانآرام و ریز میخندیدنداما من،نمیشنیدم صدای خندههای سبزآبیگوشهایم را رها نمیکرد...اکنون من خود را گم کردهام...ـم.سماء
18:12 - 19 September 2026