کابینت را که میخواستم مرتب کنم قوری را به کنج کابینت سراندم. گفتم 《این که دیگه استفادهای برامون نداره حالا حالاها؛ هلش بدم اون تهمهها که جلو دستم نباشه》.درست فردایش بود که قوری چایساز شکست.مجبور شدم با هر سختیای که بود از ته کابینت بجورمش و بیرون بیاورمش!درست همینجا بود که
همان صدای قبلی نزدیکتر آمد در گوشم فرمود:《عَرَفْتُ آللّهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ العَزَائِمِ، وَحَلِّ آلْعُقُودِ، وَنَقْضِ آلْهِمَمِ.خدارا بهوسیله بَرهم خوردن تصمیمها، فسخ پیمانها و نقض ارادهها شناختم.》مخلصکلام که یک غلطنامه نوشتم و میخواهم بگویم:
خدایا ببخش اگر گاهی ما زیادی خودمان را آدم حساب میکنیم و برنامه میچینیم و بهخیال خودمان آینده نگری میکنیم! ببخش اگه گاهی فکر میکنیم که خداییم و اگر بگیم "کن" پس باید سریع بشود "فیکون".ببخش که اگر گاهی بین خردهریزههای زندگی نمیبینیمت مربی!#مخاطبـخاص 14:01 - 17 July 2025