پیرمرد پسرش را آورده بود. بغض، صدایش را رگه دار کرده بود، پسرش که ویزیت شد، گفتم: پدر تو بمان،سوالی داشتم؛ حال خودت چطوره؟با تعجب نگاهم کرد و ناگهان اشک صورتش را پوشاند.آنها که چون ستون چادرند، در غمها رنجورترند، آنها ایستاده می‌میرند."دکتر روح الله صدیق"
22:59 - 25 August 2023