دیگر غم هایش را نمی شُمُرْد... دوستشان داشت... مثل چایی که هر روز صبح میخورْد... مثل خوابی که هر شب داشت... مثل قدم زدن هایش زیر باران... زخم ها که زیاد شوند، آدم سِر می شود... چیزی احساس نمی کند... دیگر برایش مهم نیست که چند زخم را به دوش می کشد... خودِ زخم می شود... #شمارهی۱