امروز تو مدرسه اونقدر خسته و کلافه شدم که فقط میخواستم بشینم گریه کنم و به زور خودم رو نگه داشتم که با بچهها بد اخلاقی نکنم.در همین شرایط، وقتی زنگ خورد و جلوی در داشتم سوار اسنپ میشدم، یکی از بچههای هفتم گفت «خانومْ ادبیات! خداحافظ.»و انگار همهی خستگیم از تنم رفت با همین یه جمله...
