او دلتنگ بود.دلتنگی او را در کوچه های پرخاطره کودکی محاصره کرد و از هر طرف به او هجوم آورد. باید کمی میاندیشید که دقیقا دلتنگ چه چیزی است.
همیشه منشأ دلتنگی یا اضطراب روشن نیست. گاهی حس مبهمی از انتظار یک واقعه یا شنیدن یک خبر ناخوشایند یا حل نشدن یک تلخی مزمن به هم میآمیزد و دل را آشفته میکند.
دل راه خودش را میرود و باید گاهی او را گرفت و نشاند و پرسید: به کدام راه میروی؟ به کدام راه من را میکشانی دل؟_من را به شوق پروراندهای،شوق شعله میکشد،گاه و بیگاه، با بهانه و بیبهانه._اینبار بهانهات چیست؟_اینبار بیبهانه! 📚نخل و نارنج#وحید_یامینپور 23:42 - 30 December 2025