اولین رسید...- استعاره از شروع یک ارتباط -
Z
Z_rajabi

@Z_417  •  29 July 2025

گندم گندم؛ دل دل...-پیوندی میان دو جهان-

Show this thread

خاتون لحظه‌ای سکوت کرد، سپس با صدایی آرام پرسید:-سلام، پسرم؟مرد جوان، سر به زیر، پرده از روی بار برداشت و گفت:-و علیکم‌السلام، خاتون. ببخشید مصدع اوقات شدم.خاتون، با نگاهی همچنان متعجب، گفت:-چهرتون برام آشنا نیست، جوون!مرد جوان لبخندی زد و گفت:
-حق دارین خاتون. من پسر مشدی کاظمم. احوال‌شون ناخوشه. برگشتم کمکشون باشم.-ندیدمتون تا به حال.-درسته! چند سالی نجف بودم، تازه چند ماهه برگشتم ایران.خاتون لبخند زد:-یادم اومد! شما همون آقا محمدعلی هستید که رفتی نجف طلبه شدی!چقدر بزرگ شدید... ماشاءالله. به مادرتون بگید براتون اسفند دود کنه، پسرم.
-سلامت باشید.خاتون جلو رفت، مشتی از بار گاری برداشت.-دونه‌ها درشتن، بی‌خار و بی‌کاه... مثل همیشه مرغوب. از مشدی کاظم تشکر کنید، آشیخ.سپس، گویی چیزی یادش آمده باشد، گفت:— خداروشکر سواد هم دارید. یه رسید هم لطف کنید بنویسید بدید به دخترم رخساره. چون باید همه‌رو به خان تحویل بدیم. ممنونم.
شیخ جوان، قلم، دوات و کاغذ را از رخساره گرفت و شروع به نوشتن کرد.به محضر محترم خان میرزا و خانواده‌ی مکرم ایشان،با سلام و احتراماینجانب محمدعلی خاکزاد، به‌سبب کسالت پدر، مسئولیت تحویل بار گندم امسال را بر عهده گرفتم. محصول حاضر از مزرعه‌ی خانوادگی خاکزاد، واقع در طَرَفِ پایین ده، آورده شده و
در موعد مقرر تحویل گردید.از الطاف شما پیشاپیش سپاسگزارم.با احتراممحمدعلی خاکزادبیست‌وهشتم رجب ۱۲۸۹ هجری قمریرجبی
19:29 - 29 July 2025