[مسیح در مسجد]ـ قسمت سوم
[مسیح در مسجد] ـ قسمت دوم
Show this thread
حالا فارغ از حس شیرینی که صداش به قلبم تزریق کرده بود، توی ذهنم دنبال جوابی برای سوالش بودم. او میخواست دلیل پخش کردن شربت در موکب رو بدونه. اول سعی کردم عادی باشم. بعد لبهام رو تر کردم و جوابش رو دادم:ـ میلاد حضرت مهدی (عج).
خوب دیدم که یکی از ابروهاش بالا پرید. بعد سرش رو به نشانه تایید تکون داد. لیوان شربت رو از دستم گرفت و با قدمهای آرومی از من دور شد. نگاه من هم در سکوت به قامت چهارشانه و مردانهاش که هر ثانیه در قاب چشمهام کوچکتر میشد، خیره موند.
یک روز دیگر هم گذشت و این بار وقتی موقع اذان صبح در میانهی همان خیابان همیشگی مثل روزهای گذشته حضورش رو پشت سرم احساس کردم، بدون مکث و حتی بدون فکر به سمتش چرخیدم. اینبار اما فرق داشت. این بار نه محو برق گردنبند صلیبش شدم و نه تلهی چشمهاش تونست من رو گرفتار کنه.
مستقیم و محکم نگاهش کردم و گفتم:ـ چرا هر روز پشت سر منی؟! حتی خودم هم از جملهای که به زبون آورده بودم جا خوردم. او هم حق داشت که تعجب کند، اما در این میان یک چیز عادی نبود، خندهاش! خندهاش عادی نبود..
عادی نبودن خندهاش در نظر دیگران شاید به این معنی باشد که خندیدنش در آن خیابان نیمه تاریکِ منتهی به مسجد عادی نیست؛ اما در نظر من، نه!
یعنی اولین خندهی مسیحِ من در ساعت چهار و بیست و پنج دقیقهی صبح عادی نبود، چون خندهاش در نظرم با همه خندهها فرق داشت.
22:29 - 26 September 2026