وانمود میکردم دارم بهش درس توضیح میدم. ولی همش بهش نگاه میکردم. دروغ چرا؟ دلم واسش تنگ شده بود. اونم گاهی سرشو برمیگردوند طرفم. لبخند میزد. انگار اونم دلش تنگ شده بود. نه واسه ی من. واسه ی "ما"
وسط توضیح دادن سکوت میکردم. که چشای درشتش رو دقیق تر ببینم. و حتی لبخند قشنگ و فانتزی ای که کل صورتشو درگیر میکرد.تمام مدتی که حرف میزدیم، عمیق هم رو نگاه میکردیم. انگار اخرین دفعهس.دیگه هیچ چیز مثل قبل نمیشه. دیگه مثل قبل نمیتونیم باهم باشیم. این تلخ ترین حقیقت 17 سالگی منه. "از دست دادن"
23:34 - 22 April 2024