امشب غمِ تو در دلِ دیوانه نگنجدگنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد
تنهایی‌ام امشب که پُر است از غم غربتآن‌قدر بزرگ است که در خانه نگنجدبیرون زده‌ام تا بدرم پرده‌ی شب راکاین نعره‌ی دیوانه به کاشانه نگنجدخُمخانه بیارید که آن باده که باشددر خورد خُماریم، به پیمانه نگنجدمیخانه‌ی بی‌سقف و ستون کو که جز آن‌جاجای دگر این گریه‌ی مستانه نگنجد
مجنون چه هنر کرد در آن قصه‌؟ مرا باشبا طُرفه جنونی که به افسانه نگنجدتا رو به فنایت زدم از حیرت خود پرسیمرغم و سیمرغِ تو در لانه نگنجددر چشم مَنَت باد تماشا که جز اینجادیدارِ تو در هیچ پریخانه نگنجددور از تو چنانم که غمِ غربتم امشبحتی به غزل‌های غریبانه نگنجد#حسین_منزوی
22:24 - 24 January 2025



1 Reply