هستی ام را شعله ور از سوز هجران کرد و رفتزندگی را بر منِ سرگشته زندان کرد و رفتدلبرِ ابرو کمان، با گوشه ی ابروی نازعاشقم کرد و غمین کرد و پریشان کرد و رفتدر وداعِ آخرین با تیغِ تیزِ غمزه اشخانه ی صبرِ مرا با خاک، یکسان کرد و رفت
روزگارم تیره شد از بیقراری های دلماهِ تابانم ز من رخساره پنهان کرد و رفتدردمندم سالها با دردِ بی درمانِ عشقناامیدم بیوفا از هر چه درمان کرد و رفتدین و دنیای مرا با غمزه ای از من گرفتوقتِ رفتن ( شایقا) تاراجِ ایمان کرد و رفت
18:59 - 1 May 2024