پیرزن پشت در اتاق گریه میکرد و صدای گریه هایش به دخترک بازیگوش می‌رسید، دخترک تعجب کرده بود مگر پیرزن گریه هم می‌کند او همیشه خشک و مغرور است مانند یک سنگ مگر سنگ هاهم گریه میکنن، اصلا ملزومه گریه کردن داشتن احساس است مگر پیرزن احساسی هم دارد؟ پر از سوال و تعجب بود هی دور خودش میچرخید
هی میگفت شاید احساس دارد بعد میگفت نه امکان ندارد اگر داشت که مرا این همه سال در این اتاق حبس نمی‌کرد یا حداقل گاهی اوقات دلش به حالم میسوخت نه امکان ندارد. گوشش را به در چسباند صدای گریه می آمد ولی آرام تر، کمتر پس کنجکاویش جای ترس را گرفت و از پیرزن پرسید خوبی؟ چرا گریه میکنی؟ پیرزن با عصبانیت گفت
به توچه این فضولی ها به تو نیامده.دخترک گفت: آخه چرا گریه میکنی بگو شاید کمکی از دستم بر بیاید؛ پیرزن خنده بلندی کرد داد میزد: مثلا چه کمکی چکار میتوانی بکنی زورت به چی می‌رسد؟ به این آدم های گرگ یا دنیای نامرد یا این حرف های جگر سوز یا طعنه های جان گیر یا شاید زورت به این هوای دلگیر یا تنهایی
و بی کسی میرسد؟ ها جواب بده جواب بده که زورت به کدام می رسد به اینکه مدام نادیده گرفته شوی جوری که انگار هرگز وجود نداری یا مدام نقد شوی جوری که انگار هیچ کدام از حرفا و کار هایت درست نیست یا آنقدر اعتماد به نفس نداشته باشی که خودت را از ۹۰درصد لذت ها و دوست داشتنی هایت محروم کنی و ترس از دست دادن
باعث شود هرگز هیچ رابطه ای را شروع نکنی، یا شکستن غرورت برایت همانند آخرین اکسیژن زنده ماندنت شود. تو چه می‌گویی آخر دختر جان چه میفهمی همینکه تورا در آن اتاق به دور از همه این درد ها حبس کردم خدارا شکر کن و از زندگیت لذت ببر....#آفتاب
19:36 - 28 April 2026