#بریده_کتابنگاهش انگار که در جستجوی چیزی دور، بر آب دانوب و بر آسمان و آفتاب سیر کرد. آسمان چه زیبا بود، آبیِ آن چه ناب و آرام، و چه عمیق بود. خورشیدِ رو به غروب چه باشکوه می‌درخشید و آبِ دور دست دانوب چه لغزنده بود و برق نوازنده ای داشت و از آن زیباتر کوههای کبود بود که در فراسوی دانوب و صومعه و
تنگه‌های اسرارآمیز و جنگلهای کاج در مه غوطه ور بودند. آنجا بهشت صلح بود و در سایۀ نوشین شادکامی فرو رفته بود. در دل می‌گفت: ای کاش آنجا بودم، اگر بودم هیچ چیز ،هیچ چیز، از خدا نمی‌خواستم. تنها در دلِ من و در آن آفتابِ درخشان چشمۀ سعادت می‌جوشد.... و اینجا جز درد و ناله و دهشت هیچ نیست و این بلبشوی
تاریک و این شتاب شیطانی... باز فریاد می‌زنند باز همه پا به گریز گذاشته‌اند.من هم با آنها میدوم این هم مرگ پیش چشمم، بالای سرم و دور و برم...📚 جنگ و صلح
21:38 - 23 July 2024



1 Reply