یه بار حرم بودم. داشتم گریه میکردم؛ یادم نمیاد چی شده بود. همونموقع اذان مغرب شدبا بقیه راه افتادم رفتم سمت صفهای نماز حواسمم نبود کجاستبعد نماز سرم رو چرخوندم که اشکامو کسی نبینه یهو دیدم گنبد روبهرومه! حس قشنگی که اون لحظه چشیدم:)) به قول علی اکبر لطیفیانآمدم گریه کنم حوصلهام را داری؟