مدتی هست ندارم خبری از حالتکه خبرهای منِ دور افتاده همه از درس و کلاس و کار است. منتظر می مانم تا که روزی نزدیک سفره دل بگشایی و مرا بر سر آن بنشانی تو بگویی رازتمن به تو خیره شوم؛ متعجب گویم: «راست گویی آیا؟!» از تو اصرار برآیداز من انکارِ مدام ...عاقبت دستم را ادامه در پایین 👇🏻
تو بگیری و گذاریش به روی قلبتو تپش های دلتخبر از راز بزرگت بدهند! وقرار این بودهکه همین رازبزرگدر پسِ پرده بماندلَختیلیکن این قلبِِ سراسراحساسسخت خود را به تقلا انداخت و قرارش را باخت! بی خبر بود که قبل از قلبتچشم ها و زبانت راز تو راجار زدند. #آسیه_سلطانی#شعر_نو#عاشقانه#دوری 03:15 - 11 December 2024