قسمت چهاردهم 🥀🍃ایام انقلاب #شهید_ایراهیم_هادی«امیر ربیعی»ابراهیم از دوران کودکی عشق و ارادت خاصی به امام خمینی (ره)داشت .هر چه بزرگتر میشد این علاقه نیز بیشتر می‌شد. تا اینکه در سال های قبل از انقلاب به اوج خود رسید.در سال ۱۳۵۶ بود .هنوز خبری از درگیری ها و مسائل انقلاب نبود .
صبح جمعه از جلسه ای مذهبی در میدان ژاله (شهدا)به سمت خانه برمیگشتیم .از میدان دور نشده بودیم که چند نفر از دوستان به ما ملحق شدند .ابراهیم شروع کرد برای ما از امام خمینی (ره)تعریف کردن .بعد هم با صدای بلند فریاد زد :((درود بر خمینی))ما هم به دنبال او ادامه دادیم .
چند نفر دیگر نیز با ما همراهی کردند .تا نزدیک چهار رده شمس شعار دادیم و حرکت کردیم .دقایقی بعد چندین ماشین پلیس به سمت با آمد. ابراهیم سریع بچه ها را متفرق کرد . در کوچه ها پخش شدیم .دو هفته گذشت .از همان جلسه صبح جمعه بیرون آمدیم. ابراهیم در گوشه میدان جلوی سینما ایستاد.
بعد فریاد زد:درود بر خمینی و ما ادامه دادیم .جمعیت که از جلسه خارج میشد همراه ما تکرار میکرد .صحنه س جالبی ایجاد شده بود .دقایقی بعد ،قبل از اینکه مامور ها برسند ابراهیم جمعیت را متفرق کرد .بعد با هم سوار تاکسی شدیم و به سمت میدان خراسان حرکت کردیم .
دوتا چهار راه جلوتر متوجه شدم جلوتر یکدفعه متوجه شدم جلوی ماشین ها را می‌گیرند و مسافران را تک‌ تک بررسی میکنند. چندین ماشین ساواک وحدود ۱۰ مامور نگدر اطراف خیابان ایستاده بودند .چهره ماموری که داخل ماشین هارا نگاه می‌کرد آشنا بود .اودر میدان همراه مردم بود!به ابراهیم اشاره کردم متوجه ماجرا شد.
قبل از اینکه به تاکسی ما برسند در را باز کرد و سریع به سمت پیاده رو دوید . مامور وسط خیابان یکدفعه سرش را بالا گرفت .ابراهیم را دید و فریاد زد :خودشه خودشه ،بگیرش ...مامور ها دنبال ابراهیم دویدند . ابراهیم رفت داخل کوچه ،آن ها هم دنبالش بودند .حواس مامور ها که حسابی پرت شد کرایه را دادم .
از ماشین خارج شدم .به آن سوی خیابان رفتم و راهم رو ادامه دادم ...ظهر بود که آمدم خانه .از ابراهیم خبری نداشتم .تا شب هم هیچ خبری از ابراهیم نبود به چند نفر از رفقا هم زنگ زدم .آن ها هم خبری نداشتند .خیلی نگران بودم.ساعت حدود یازده شب بود .داخل حیاط نشسته بودم .یکدفعه صدائی از توی کوچه شنیدم
دم در با تعجب دیدم ابراهیم با همان چهره و لبخند همیشگی پشت در ایستاده . من هم پریدم توی بغلش . خیلی خوشحال بودم .نمیدانستن خوشحالی ام را چطور ابراز کنم .گفتم :داش ابرام چطوری، نفس عمیقی کشید و گفت :خداروشکر ،میبینی که سالم و سرحال در خدمتیم .گفتم :شام خوردی؟گفت :نه، مهم نیست .
سریع رفتم توی خانه ،سفره نان و مقداری از غدای شام را برایش آوردم. رفتیم داخل میدان غیاثی (شهید سعیدی)بعد از آوردن چند لقمه گفت :بدن قوی امین جاها به درد میخوره .خدا کمک کرد .با اینکه انها چند نفر بودند ،اما از دستشون فرار کردم .
آن شب خیلی صحبت کردیم .از انقلاب ،از امام و ... بعد هم قرار گذاشتیم شب ها باهنر برویم مسجد لر زاده پای صحبت های حاج آقا چاووشی .شب بود که با ابراهیم و سه نفر از رفقا رفتیم مسجد لرزاده .حاج آفا چاووشی خیلی نترس بود . حرف ایی روی منبر میزد که خیلی ها جرات گفتنش را نداشتند .
حدیث امام موسی کاظم(ع) کل میفرماید:((مردی از قم مردم را فرا می‌خواند. گروهی چون پاره های آهن پیرامون او جمع می‌شوند ))خیلی بدتی مردم عجیب بود .صحبت های انقلابی ایشان همین‌طور ادامه داشت .ناگهان از سمت درب مسجد سر و صدای شنیدم.
برگشتن عقب ،دبدم نیروهای ساواک با چوی و چماق ریختند جلوی درب مسجد و همه را می‌زنند. جمعیت برای خروج آر مسجد هجوم آورد. مامور ها ،هرکسی که رد میشد با ضربات محکم باتوم می‌زدند. آن ها حتی به زن و بچه ها هم رحم نمی‌کردند. ابراهیم خیلی عصبانی شده بود. دوید به سمت در ، با چند نفر از مامور ها درگیر شد .
نامرد ها چند نفری ابراهیم را می‌زدند. توی این فاصله راه باز شد .خیلی از زن و بچه ها از مسجد خارج شدند .ابراهیم با شجاعت با آنها درگیر شده بود .یکدفعه چند نفر از مامور ها را زد و بعد فرار کرد .ماهم با دنبال او از مسجد دور شدیم .بعد ها فهمیدیم در آن شب حاج آقا را گرفتند .
چندین نفر هم شهید و مجروح شدند .ضرباتی کل در آن شب به کمر ابراهیم خورده بود ،کمر درد شدیدی برای او ایجاد کرده بود که تا پایان عمرش ادامه داشت .حتی در کشتی گرفتن اوتاثیر بسیاری داشت . یا شروع حوادث سال ۵۷ همه ذهن و فکر ابراهیم به مسئله انقلاب و امام معطوف بود .
پخش نوار ها ،اعلامیه ها و.‌.. او خیلی شجاعانه کار خود را ادامه می داد . اواسط شهریور ماه بسیاری از بچه ها را با خودش به تپه های قیطریه برد و در نماز عید فطر شهید مفتح شرکت کرد .
بعد از نماز اعلام شد که راهپیمائی روز جمعه به سمت میدان ژاله برگزار خواهد شد.‌برگرفته شده از کتاب #سلام_بر_ابراهیم^#شهید_ابراهیم_هادی#همسفر_من🌿دوست داشتید #بازنشر بدید بقیه هم استفاده کنند🙂
14:35 - 20 June 2024



1 Reply