#عمر_نوشت#بمونه_یادگاری کلا مامانِ من، از مناسبت ها خوشش نمیاد.ایرادی هم نداره ها،دوست نداره دیگه!ماهم نه امسال تولد گرفتیم،نه پارسال،نه سال قبلش و...ولی با همهء اینها،مناسبت امروز برایِ من خیلییی مهمه:))👀✨️ولی با این حال،آیا گذاشتن منِ بیچاره امروز یه نفس راحت بکشم؟معلومه که نه! توی خونهء ما، یه قانون نانوشته ای هست که هیچکسی حق نداره بعد از ساعت ۷صبح خواب باشه؛حتی برای ظهرااو منی که ۲روزه یه ثانیه هم نخوابیدم و داشتم میمردم...در این حد که تا حالا شده که تویِ بیداری خواب ببینید؟من دیدم!داشتم برنامهء زهرا چخماقی رو نگاه میکردم.فکر کنم دربارهء مذاکره و امثالهم حرف میزدن.
واقعا هیچ توضیحی بابت این اتفاقی که برام افتاد،ندارم اما یه لحظه تصویر،همون تصویر بودا ولی یدفعه موضوع صحبت،گیاهخواری شد!و جالب اینجا بود که با این حجم از تناقض،همچنان مغزم شک نکرده بود که"چرا مجریِ سیاسی درباره رژیم صحبت میکنه"و تازه از صحبتا لذتم میبردم!توهم بود،خواب یا چی،نمیدونم!خلاصه بگذریم
آخرشم نذاشتن بخوابم.ولی آیا این پایانِ بدبختی بود؟معلومه که نه!وسط اون همه خستگی،کاشف به عمل اومد که یه انسانِ بسیااار بی ادبی،فردا قراره بیاد خونمون و من نمیدونم چرا از بین این همه جا و مکان،مامان از کمدِ رختخوابا احساس ناتمیزی میگرفتتا همین الان،۵تا پتو شستم و خدااایِ من،چقدر خونه داری سختههه!
در کنارِ این کوزت پارتیِ جذاااب،فاسد شدن خامه،تموم شدنِ شکر و آرد قنادی،نداشتن روغن مایع و گم شدن قالب کیک و صدتا کوفتِ دیگه رو کجایِ دلم بذارم؟؟😐💔[خدمتتون عارضم که کیکِ ۴۰ دقیقه ای سه ساعت طول کشید!! تا قند آسیاب کنم و ده بار آرد الک کنم و....]
خلاصه که ان شاءالله همهء این بدبختی ها اتفاقی بوده باشه و انتهایِ کوچه علی چپ به بنبست نرسه ولی، با همهء این ها:ممنونم که برایِ چهارمین سال متمادی و این همه اشتباه، بازم وجودت رو ازم دریغ نکردی و هوامو داشتی؛بهترین رفیق؛مهربونترین بابا؛دلسوز ترین استاد.تولدت خیلی مبارکم باشه سرداار
پ.ن:۱.خطاب به کیکِ دارچینیِ عزیزم،لطفا خوب پف کن و خوشمزه شو وگرنه میدم سگایِ تویِ خیابون بخورنت:]]]با تشکر؛اه://۲.قرار بود به خاطر راحتیِ یه نفر،اکانتم رو دیلیت کنم و جداً دلم نیومد!اینجا واسم دفتر خاطره شده انگار:'))
20:25 - 23 July 2026