آمدیم هیئت. در راهروی ورودی یک پدر دست دختربچه ۲،۳ سالهاش را گرفته بود و درحال ورود به حسینیه بودند. دخترک حواسش به من که داشتم قربان صدقهاش میرفتم پرت شد و درحالیکه عقب عقب میرفت افتاد. سرش خورد به دیوار.پدرش هول شد. ولی دستش پر بود. سریع بغلش کردم و دادم بغل پدرش. پدر با نگرانی با صدایی بچگانه
او را آرام کرد... دلم مستقیم رفت به مسیر کوفه تا شام. آنجا که عمه دنبال نازدانه برادر میگشت و دید یکی از شترها بیسوار مانده. به یاد دخترکی به وقتی افتاد، با سیلی نگهبان بلندش کردند. نه پدرش بود که در آغوشش بگیرد، نه حتی گذاشتند عمه بغلش کند و قربان صدقهاش برود...#یارقیه🖤 18:36 - 11 July 2024