حکایت ما، ظریف و دهانی که هر بار بسته شد!یکی در گذر می رفت و چون به صاحب منزلی رسید به گوشش ضربتی نواخت. صاحب خانه تا خواست بگوید چرا چنین کردی، همسایه او را گفت: "شاید نفهمید و چنان کرد." صاحبخانه سکوت پیشه کرد و درون خانه شد.دگربار عابر به صاحب خانه رسید و این بار پای در پای او افکند و او را
به زمین انداخت. صاحب خانه براق شد و سربرآورد تا پاسخی گوید. همسایه دیگر بار به میان آمد و گفت: "از او درگذر که عابر است و دیگر او را نخواهی دید."عابر برفت و پس از مدتی چو صاحب خانه را دید، مشتی خاک به چشم او پاشید و کلاه از سر او بر گرفت.همسایه نزدیک آمد و خواست زبان بگشاید که صاحب خانه دهان او
گرفت و گفت: "بس است! هر بار زبان مرا بستی تا چشم من کور شود و کلاه از سر برود؟!!"
17:03 - 5 April 2026