25 شهریور 1403
هر وقت می‌رفتم خونه‌شون، ی لبخند بزرگ میزد و به مادربزرگم می‌گفت: دیدی، احسان اومد، بهت گفتم امروز میاد ...ولی یک ماهی بود، که هربار به جای خونه، می‌رفتم بیمارستان، همین جمعه هفته پیش هم، روی تخت بیمارستان ی لبخند بزرگ برام زد، ولی افسوس که نمی‌تونست صحبت کنه ...
@ahrabii25 شهریور 1403
Replying to @ehsan
خدا رحمتشون کنه و به شما و خانواده صبر بده
ممنونم از لطفتون
21:22 - 25 شهریور 1403

1566 Views