برای حَسَن که نبودش دلمون رو سوزوند ... همیشه با همون چهره جدی و مصمم‌اش پایه ثابته مغازه حاجی ثابت بود. ظاهرش تفاوت چندانی با بقیه نداشت، دلش بزرگ بود و مهربان.علم پزشکی می‌گفت او دچار اختلالات ذهنی است، ولی برای ما، اهالی محله و بچه‌های مسجد بلال، این موضوع فاقد اهمیت بود.
برای ما، حَسَن همیشه همان حَسَن بود؛ همون که همیشه پایه کمک بود. در مسجد همیشه جزو کادر اجرایی بود. کم پیش میومد از زیر کاری در بره و عموما با دقت و جدیت کارهایی که بهش سپرده می‌شد را انجام می‌داد، البته به شرطی که کسی اذیتش نمی‌کرد!
و اما در مغازه پدرم، نقش ویژه‌تری داشت. خودش می‌گفت: «من حسابدار حاجی ثابت‌ام!» کلید مغازه، ماشین و کارت‌ها معمولاً دست حَسَن بود. بین دو مغازه می‌چرخید و حسابی کمک‌حال بود. و البته، هیچ وقت از هیچ کس به اندازه حاجی ثابت حرف شنوی نداشت.
دیروز صبح که خبر فوتش را شنیدم، حسابی بهم ریختم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که از نبودنش اینقدر متاثر بشم ... امروز در مراسم ختمش، مسجد حسابی شلوغ بود. وقتی قرآن می‌خوندم، در هر آیه‌ای یادش می افتادم. نم اشکی بی‌اختیار در چشمانم جمع می‌شد و خب هنوز باورم نمی‌شود که حَسَن دیگه نیست.
یادمه همیشه وقتی می‌رفتم مغازه، از دور که منو می‌دید، با عجله وارد مغازه می‌شد و به پدرم می‌گفت: «مهندس اومده!» بعد هم می‌آمد بیرون و با لبخند و حال و احوال کردن‌های مخصوص خودش، خوش و بش میکردیم و گزارش کارهای مغازه رو میداد.الان، وقتی به این لحظات فکر می‌کنم، قلبم مچاله میشه ...
امروز من فهمیدم که آدم‌ها، فراتر از جایگاه اجتماعی و یا هر نسبت سببی و نسبی که با ما دارند، می‌تونند تو زندگی ما جایگاه ویژه ای داشته باشند. میتونن اونقدر در دل‌ مون جا باز کنند که وقتی نیستند، جاشون در قلب‌مون سنگین و خالی باشه ...
پس لطفاً اگر تا اینجا رو خوندین منت بزارید و برای شادی روح حَسَن فلاح، فاتحه‌ای قرائت بفرمایید ...
20:36 - 15 February 2026

12 Reactions
2544 Views


1 Reply