#خاطره_نویسیشنبه، ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ساعت چهار و نیم صبح بود و کمتر از یک ساعت از شب را خوابیده بودم. ترکیب ذوق و اضطراب زورش به آرامش چربیده بود.بعد از نماز صبح دست‌به‌کار شدم. صبحانه آماده کردم، فرم اداری‌ام را از کمد درآوردم و دوباره چک کردم. مقنعه و شلوار را مجدداً خط اتو انداختم. ظرف غذا را با اندکی پنیر و گردو و دو نوع میوه پر کردم و ظرف مشتقات را همراه با چای چیدم.ذوقِ رفتن به سر کار، بعد از یک ماه و نیم، آن‌قدر در وجودم می‌تپید که مثل دفعات گذشته به این فکر نمی‌کردم که مدرسه‌ی خالی از دانش‌آموز دردآور است. البته که خدمت کردن در یک روستای کوه‌پایه‌ای این ذوق را ایجاب می‌کرد.فصل بهار، ماه اردیبهشت، هوای خوب و مطبوع و دلپذیر، نسیم خنک، دشت‌های سرسبز اطراف جاده، دشت‌های سرخ‌گونِ شقایق...به نظرم اشتیاق تماشای آن منظره در جاده حق داشت که نگذارد بخوابم و بخواهم به کامل‌ترین و بی‌نقص‌ترین حالت ممکنم پا به آن خاک تازه زنده‌شده بگذارم.بعد از تعطیلات، این اولین باری بود که مدرسه‌ی بدون دانش‌آموز ، آن‌قدرها هم افسرده نبود. مدرسه‌ای که وقتی پا به حیاطش گذاشتیم، درخت‌های خشک و بی‌برگش سبز شده بودند، گل داده بودند و برای عبور ما از راهروی میان آن‌ها شاخ و برگ تکان می‌دادند.بوته‌های خار حالا پر از گل و غنچه شده بودند؛ محمدی و رز. از میان این راه تا درِ ورودی ساختمان، عطر گل به استقبال و بدرقه‌ی ما می‌آمد و جانی به جانمان می‌افزود، درد از وجودمان می‌شست و لب‌هایمان را ـ حتی اگر به هم میخ می‌زدیم ـ باز هم به لبخند می‌گشود.هرچه بیشتر می‌گذرد، من بیشتر به این روستا دل می‌بندم؛ به جایی که هر بار رسیدن به آن، داستان تازه ای را رقم می‌زند.
01:45 - 27 April 2026