حکایت کوتاهروزی مردی به نزد عارفی آمد که بسیار عبادت میکرد و دارای کرامت بود مرد به عارف گفت:خستهام از این روزگار بی معرفت که مرام سرش نمیشودخستهام از این آدمها که هیچکدام جوانمردی ندارند
عارف از او پرسید: چرا این حرفها را میزنی؟ مرد پاسخ داد: خب این مردم اگر روزشان را با #کلاهبرداری و #غیبت و #تهمت_زدن شروع نکنند به شب نخواهد رسید.شیخ پیش خودمان بماند آدم نمیداند در این روزگار چه کند دارم با طناب این مردم ته چاه میروم و شیطان هم تا میتواند خودش را آماده کرده تا مرا اغفال کند اصلا حس میکنم ایمانم را برده و همین حوالی است که مرا با آتش خودش بسوزاند نمیدانم از دست این ملعون چه کنم راه چارهای به من نشان ده مرد عارف لبخندی زد و گفت:الان تو داری شکایت شیطان را پیش من میآوری؟؟!!جالب است بدانی زودتر از تو شیطان پیش من آمده بود و از تو شکایت میکرد
مرد مات و مبهوت پرسید از من؟! مرد عارف پاسخ داد: بله، او ادعا میکرد که تمام دنیا از اوست و کسی با او شریک نیست و هر که بخواهد دنیا را صاحب شود یا باید دوستش باشد یا دشمنششیطان به من گفت: تو مقداری از دنیایش را از او دزدیدهای و او هم به تلافی ایمان تو را خواهد دزدید
مرد زیر لب گفت: من دزدیدهام مگر میشودعارف ادامه داد: شیطان گفت کسی که کار به دنیا نداشته باشد او هم کاری به کارش ندارد پس دنیای شیطان را به او پس بده تا ایمانت را به تو برگرداند...بی خود هم همه چیز را گردن شیطان مینداز...تا خودت نخواهی به سمت او بروی او به تو کاری نخواهد داشت
این تو هستی که با کارهایت مدام شیطان را صدا میزنی، وقتی هم که جوابت را داد شاکی میشی که چرا جوابت را داده استخب به طرفش نرو و صدایش نکن تا بعد ادعا نکنی ایمانت را از تو دزدیده است.📙منطق الطیر
12:59 - 24 September 2024