حوالی ساعت ۱۰ شب بود.صدای سوت تیز موشک،زمان رو برام قفل کرد.اما به چند ثانیه نکشید که صدای وحشتناک انفجار،در سرم پیچیدچند صد متری ما بود،اما هر آن احساس میکردم این خونه میتونه روی سر من و اهالیش خراب بشه.شاید اون لحظه ی شنیده شدن انفجار و دویدن من به سمت اهالی خانه،در چند ثانیه سپری شد اما برای
من،گویا زمان متوقف شده بودلحظه ای که صدای مرگ،طنین انداز شد اما خبری از خودش نبود،و شاید لحظه نوشیدن شهد شهادت!الان که چند ساعت از آن لحظه ی خوف ناک میگذره و با خودم اتفاقات رقم خورده رو مرور میکنم،خیلی بیشتر خداروشکر میکنم بابت خانواده ای که یکبار دیگه میتونم ببینمشون ودر آغوش بگیرمشون،
بابت درسی که میتونم بخونم و چشمی که ببینم،بابت معلمم،کسی که در فراز و نشیب زندگی همراهم بود،بابت دستی که میتونست زیر آوار جا بماند،اما حالا با مشتی گره کرده محکم تر از همیشه #مرگ_بر_آمریکا میگوید #خدایا_شکرت،بابت تمام نعمت هایی که ازشون غافل بودم.#خاطرات_جنگ 03:25 - 28 March 2026