یادمه یروز که بچه بودم توی راهرو خونه مادربزرگم تنها نشستم....همه توی خونه مادربزرگم جمع بودند.من بیرون تنها نشستم، توی افکار خودم غرق شده بودم که دیدم همه اومدن دنبالم...گفتن چی شده؟!گفتم هیچکس من رو دوست نداره!اونا گفتن ما همه دوست داریم!
می خوام یکی از نوشته هامو بزارم؛شک دارم ....اگه ریکشن و کامنت ها خوب بود میزارم:)