این روزا، روزای عجیبیه...همش به خودم می گم آدمایی که توی همچین شرایط بحرانی بلدن در عین عزادار بودن، خودشونو جمع کنن و موثر باشن برنده ماجرا هستنو هی فکر می کنم شاید اصن شاخص شدن برای خدا همین طوریه
اما خودم انگار از غافله جاموندمقصه من، قصه کسی شد که پیش از این ماجرا ها موشک خورده بود وسط زندگیش و در به در دنبال امدادگر بود که کمک کنه آوار هاشو جمع کنه...
توی کوچه پس کوچه های مشهد...لا به لای کلمات قرآن...و حتی توی لیست مخاطبینش...[که این احتمالن اشتباه ترین کار بوده]
و شاید لحظه ای که بالاخره موفق شد یه راه نصفه نیمه ای که نیاز به تعمیرات داشت پیدا کنه تا نیروی کمکی بیاد ؛بومب....بومب...💥دوباره موشک خورد وسط زندگیشو دیگه گیر افتاد زیر آوار...آواری که این بار برای کنار زدنش بیش از حد زخمی بود...
01:40 - 8 فروردین 1405