🇮🇷 خاطره‌ای از شهید "محمدتقی غیور انزله"۱۸ ساله بود و از یک خانواده روحانی، اطلاعات مذهبی فراوانی داشت. بچه‌ها او را عارف کوچولو صدا می‌کردند. در خط سوم، جایی که قبضه‌های خمپاره مستقر بودند، قرار داشتیم. می‌خواستم با او خداحافظی کنم. هر چه دنبالش گشتم نبود، عاقبت کنار رودخانه پیدایش کردم،
نشسته بود، با خودش زمزمه‌هایی داشت و آهسته گریه می‌کرد. به شوخی گفتم: چه میخوانی؟ خلوت کردی، التماس دعا.گفت: «روضه حضرت علی‌اصغر ع می‌خوانم»، پرسیدم: «چرا علی‌اصغر؟»، گفت: من هم مثل علی‌اصغر ع به شهادت خواهم رسید» بعد اضافه کرد: «اگر قول بدهی به کسی نگویی برایت تعریف خواهم کرد».
باورم نشد. چون اولین بارش بود که به منطقه اعزام شده بود و اصلا قرار نبود ببرندش و اینجا خط سوم بود و خبری از تیر و ترکش نبود،گفتم: «قول میدم ،به کسی نمی‌گم».گفت: «همین‌جا، کنار قبضه‌های خمپاره، سه روز دیگر من به همراه برادران توکلی و عزیزی برای جابجایی قبضه‌های خمپاره می‌رویم، یک ناشناس با ماست.
ناگهان گلوله‌ای از آسمان می‌آید، من گلوله را می‌بینم. عزیزی و توکلی از ما جدا می‌شوند و گلوله کنار ما به زمین می‌خورد، ترکش بزرگی گلوی مرا می‌برد. من و آن فرد ناشناس شهید می‌شویم» و دقیقا همان شد که گفته بود. در سن ۱۸ سالگی چون مادرش فاطمه زهرا س و همانند نوزاد شیرخوار کربلا در کربلای ایران شهید شد
14:19 - 4 July 2025

2 Reactions
621 Views