...چندوقتی بود که بچه‌ها مدام یک عالم اسباب‌بازی‌های جورواجور با خودشان می‌آوردند. اسباب‌بازی‌هایی که به درد بازی‌های درست و حسابی نمیخوردند. مثلا تانکی که با کنترل از راه دور، می‌شد آن را حرکت داد. فقط همین. هیچ خاصیت دیگری نداشت.یا مثلا موشک فضاپیمایی که با سرعت هرچه تمام تر دور میله‌ای می‌چرخید.
اما کار بیشتری ازش برنمی‌آمد. یا آدم‌آهنی کوچکی که با چشمانی سرخ و ملتهب تاتی تاتی کنان راه میرفت و سرش را به این‌ور و آن‌ور میچرخاند. اما هیچ فایده‌ی دیگری نداشت.
خب البته تمامشان بسیار گران قیمت بودند و طبیعی بود که دوستان قدیمی هیچ‌وقت در زندگی چنین اسباب‌بازی‌هایی نداشتند. از همه مهمتر این اسباب‌بازی‌ها چنان حساب شده و دقیق کار می‌کردند که موقع بازی اصلا لازم نبود از قدرت تخیلت استفاده کنی.
برای همین بچه‌ها ساعت‌ها گوشه‌ای می‌نشستند و با شیفتگی و در عین حال بی‌حوصله زل می‌زدند به چیز‌هایی که با صدای خفیف به این‌طرف و آن طرف ویراژ می‌دادند، تاتی تاتی کنان راه‌ می‌رفتند یا این که هی به سرعت دور خودشان می‌چرخیدند. اما با تماشای اسباب‌بازی ها هیچ فکر تازه و جالبی به ذهنشان نمی‌رسید.
برای همین آخرسر باز برمی‌گشتند سر بازی‌های قدیمی‌شان. بازی‌هایی که به چیزی بیشتر از چند تا قوطی، یک رومیزی درب و داغان، پشت بام لانه موش کور یا یک مشت قلوه‌سنگ نیاز نداشتند، و موقع این جور بازی‌ها کلی چیزها به ذهنشان می‌رسید.
بخشی از کتاب«مومو»، اثر میشائیل انده، ترجمه‌ی کتایون سلطانی، از نشر افق📚📕#تیکه_کتاب#غذای_روح #اساب_بازی #کودک
پ.ن: این کتاب میتونه تاثیرات زندگی به اصطلاح نوین رو در زیبایی‌های زندگی روزمره، زمان و زیبایی جهان به خوبی نشون بده. پیشنهاد میکنم از خوندنش غافل نشید و بعد از خوندنش به آموخته‌هاتون عمل کنید...
22:49 - 6 May 2025

2 Reactions
444 Views