♦️ساعت حدود دو بود که در زدن. فکر کردم خیالاتی شدم. در رو که باز کردم، دیدم آقا مهدی و چند تا از دوستانش از جبهه اومدن. آنقدر خسته بودن که نرسیده خوابشون برد🌹هوا هنوز تاریک بود باز صدایی شنیدم.انگار کسی ناله می‌کرد.از پنجره نگاه کردم،دیدم آقا مهدی توی اون سرمای دمِ صبح، سجاده انداخته توی ایوان و
10:49 - 17 November 2024

39 Views