قستمی از کتاب خودنویسدیگر سرش به سنگ خورده بود از همان روز که صبحش در جسم فانی اش نبود تازه فهمیده بود چقدر همه چیز بی اهمیت و تنها نور خداستاما چقدر دیر..و چقدر زود بدنش با پارچه سفید احاطه شده بودو در لب های خشکش اشهدی نبود🙃و چقدر آدم ها آهی هستن و دمی
12:33 - 16 July 2023