پيرمرد به زنش گفت:بيا يادي از گذشته هاي دور بکنيم ،من ميرم تو کافه منتظرت و تو بيا سر قرار بشينيم حرفاي عاشقونه بزنيم 😂فردا تو کافه دو ساعت از قرار گذشت ولي پيرزن نيومد وقتي برگشت خونه ديد پيرزن تو اتاق نشسته و گريه ميکنهازش پرسيد:چرا گريه ميکني؟پيرزن اشکاشو پاک کرد و گفت :بابام نذاشت😂
20:34 - 27 July 2025