صدای غرش موتورها و فریادهای خلبانان و مهندسان فضا را پر کرده بود.جعبههای بزرگ حاوی اسلحه و مهمات از شکم هواپیماها بیرون کشیده میشدند. سربازان جوان، با چهرههای جدی و چشمانی که هنوز رنگ جنگ را به خود ندیده بودند، از پلهها پایین میآمدند.
سال ۱۹۵۷ _ ۱۳۳۶الجزیرهبیست سال پیش بود و هنوز مدت زیادی مانده بود تا او تبدیل به مارسل فعلی شود.آن زمان، او خبرنگاری جوان و تازه کار بود. به جای اینکه دنبال حقیقت باشد، بیشتر به دنبال شهرت بود، با مقالاتی ناپخته، اما آتشین. همچنین عاشق بحث بود و باید به هر نحوی حرف خودش را به کرسی مینشاند.Show this thread
@jean_light29 October 2025صدای غرش موتورها و فریادهای خلبانان و مهندسان فضا را پر کرده بود.جعبههای بزرگ حاوی اسلحه و مهمات از شکم هواپیماها بیرون کشیده میشدند. سربازان جوان، با چهرههای جدی و چشمانی که هنوز رنگ جنگ را به خود ندیده بودند، از پلهها پایین میآمدند.
@jean_light29 October 2025در میانشان، افسران ارشد با اخمهای درهم و پوشههای محرمانه زیر بغل، قدم بر میداشتند.اما آنچه توجهش را بیشتر جلب کرد، هواپیماهایی بودند که بر میگشتند. از درون آنها، سربازانی با چهرههای خسته و چشمان خالی از هر حس بیرون میآمدند.
@jean_light29 October 2025دفترچهاش را بیرون آورد و شروع به نوشتن کرد:« امروز ۱۳ ژوئیه ۱۹۶۸، من، مارسل لوریه، فاصله زیادی با رفتن به ویتنام ندارم و مصمم هستم که حقیقت را پیدا کنم. من به عنوان یک خبرنگار، وظیفه دارم صدای بیصدایان باشم، باید حقیقت را از میان دود و آتش جنگ بیرون بکشم و به گوش جهانیان برسانم.
@jean_light29 October 2025این سفر، فراتر از یک ماموریت خبری است، این، جستجوی من برای درک عمیقتر انسانیت در بحبوحه ویرانی است. نمیدانم در ویتنام چه در انتظارم است، اما میدانم که باید بروم، باید ببینم، باید بشنوم، و باید بنویسم، شاید کلمات من بتواند تغییری ایجاد کند، هر چند کوچک»
@jean_light29 October 2025دفترچه را بست و داخل جیبش گذاشت. به دو سرباز جوان که در انتظار پرواز بودند، نزدیک شد:« سلام، من لوریه هستم، خبرنگار لوموند. میتونم چند سوال از شما بپرسم؟»:« البته، چرا که نه؟ ما تا پرواز وقت زیادی داریم.»ضبط صوت را روشن کرد:« ممنونم. اول از همه، چه حسی دارید که دارید به ویتنام میرید؟»
@jean_light29 October 2025:« راستش، هم هیجانزدهام و هم کمی نگران. این اولین باره که از کشور خارج میشم.»:« من بیشتر مشتاقم، فکر میکنم میتونیم اونجا کار مهمی انجام بدیم.»:« درباره زندگی معمولیتون قبل از ارتش چی؟ چیکار میکردید؟»:« من تو مزرعه پدرم کار میکردم.»
@jean_light29 October 2025:« من دانشجو بودم. امیدوارم بتونم بعد از خدمت، تحصیلاتم رو ادامه بدم.»:« آرزوهاتون چیه؟ بعد از جنگ چه برنامهای دارید؟»:« من میخوام یه مغازه کوچیک باز کنم. شاید هم ازدواج کنم.»:« من میخوام یه خونه بخرم و خانواده تشکیل بدم.»:« از دوست دخترهاتون چه خبر؟ اونا درباره رفتن شما به جنگ چه فکری میکنن؟»
@jean_light29 October 2025سرباز خندید :« سارا، دوست دخترم، گفته اگه سالم برنگردم، هیچوقت منو نمیبخشه.»:« من تازه با جِنی آشنا شدم. قول داده برام نامه بنویسه.»:« درباره خود جنگ چه فکری میکنید؟»:« راستش، زیاد نمیدونیم. فقط امیدواریم بتونیم کمکی بکنیم و زود برگردیم خونه.»
@jean_light29 October 2025:« آره، ما فقط میخوایم وظیفهمون رو انجام بدیم و از کشورمون دفاع کنیم.»همان موقع افسری به آنها نزدیک شد:« هی تو، خبرنگار، اون جا چیکار میکنی؟»مارسل مدارکش را درآورد:« من از طرف لوموند اومدم، مجوز دارم. قراره با یکی از همکارهای شما برم ویتنام.»افسر مدارک را بررسی کرد:« با کدوم همکار میری؟»
@jean_light29 October 2025:« با ستوان کرت داگلاس .»افسر که انگار نتوانسته بود از او اشکال بگیرد، مدارک را برگرداند و دور شد.رو به سربازان کرد و گفت:« ممنونم که وقتتون رو در اختیارم گذاشتید، امیدوارم همه شما سالم برگردید.»آنها هم برایش آرزوی موفقیت کردند، و او به طرف یک گروه دیگر رفت.
@jean_light29 October 2025پرسید :« چرا تصمیم گرفتید به این جنگ برید؟»:« من داوطلب نشدم، فراخوان شدم. اما فکر میکنم وظیفه ام هست که از کشورم دفاع کنم، حتی اگه هزاران مایل دورتر باشه.»:« نظرتون درباره مردم ویتنام چیه؟»:« نمیدونم، هنوز نرفتم اونجا، اما شنیدم که زندگی سختی دارن. امیدوارم بتونیم کمکشون کنیم.»
@jean_light29 October 2025:« فکر میکنید این جنگ ضروریه؟»:« صادقانه بگم، مطمئن نیستم. به ما میگن که برای جلوگیری از گسترش کمونیسم ضروریه. امیدوارم که درست باشه.»:« بزرگترین ترس شما چیه؟»:« اینکه برنگردم، یا اینکه وقتی برگردم، دیگه همون آدم سابق نباشم.»:« چه چیزی به شما انگیزه میده؟»
@jean_light29 October 2025:« خانوادهام، میخوام که بهم افتخار کنن، و البته رفقام اینجا. ما باید مراقب همدیگه باشیم.»:« فکر میکنید این جنگ طولانی میشه؟»:« همه میگن زود تموم میشه، اما من شک دارم. فکر میکنم ممکنه خیلی بیشتر از اونچه که همه انتظار دارن طول بکشه.»
@jean_light29 October 2025از آنها هم خداحافظی کرد و بعد متوجه یک گروه دیگر شد که زیر سایهبانی نشسته بودند. آنها از جنگ برگشته بودند، دست، پا یا چشمشان را از دست داده بودند و صورتشان خالی از احساسات انسانی بود. به آنها نزدیک شد:« میتونم چند سوال از شما بپرسم؟»
@jean_light29 October 2025اولی با بیتفاوتی گفت:« چه فرقی میکنه؟ کسی به حرفهای ما گوش نمیده.»:« من میخوام گوش کنم، میخوام داستان شما رو به دنیا بگم.»دومی با پوزخند گفت :« داستان ما؟ داستان ما اینه که ما رو فرستادن به یه باتلاق لعنتی تا بمیریم.»:« میتونید بیشتر توضیح بدید؟ مردم باید بدونن چه اتفاقی داره میافته.»
@jean_light29 October 2025سومی با خشم فزاینده گفت :« چرا؟ که چی بشه؟ که تو بتونی یه مقاله جنجالی بنویسی و معروف بشی؟»با آرامش، و در حالی که دوربینش را تنظیم میکرد، گفت:« نه، برای اینکه شاید بتونیم جلوی ادامه این وضعیت رو بگیریم.»
@jean_light29 October 2025سرباز خشمگین شد:« جلوشو بگیریم؟ دیگه خیلی دیره. میبینی این دست مصنوعی رو؟ میبینی این زخمها رو؟ اینا دیگه هیچوقت خوب نمیشن.» و به سمت مارسل حمله ور شد، سعی کرد عقب برود، اما سرباز با دست سالمش یقهاش را گرفت و فریاد زد:« تو هیچی نمیدونی، هیچکس نمیدونه ما چی کشیدیم.»
@jean_light29 October 2025دیگران سعی کردند او را عقب بکشند، پرستاری نزدیک شد تا کمک کند:« آروم باش، مایک. اون فقط میخواد کمک کنه.»مایک کم کم آرام شد، اما هنوز با خشم به او نگاه میکرد. پرستار، او را با خود برد.مارسل کمی عقب رفت:« متاسفم، نمیخواستم ناراحتتون کنم.»
@jean_light29 October 2025یکی از آنها آهی کشید :« ببین، ما میدونیم که تو فقط کارت رو انجام میدی، اما اینجا چیزهایی هست که نمیشه با کلمات توصیف کرد.»سری تکان داد، پرسید:« فکر میکنید این جنگ ارزشش رو داشت؟»:« ارزش چی رو؟ جون رفقام؟ پای من؟ خواب راحت شب؟ نه، هیچ ارزشی نداشت.»
@jean_light29 October 2025:« چه پیامی برای سربازانی که تازه عازم هستن، دارید؟»ناگهان از جا بلند شد و به طرف جوانانی که هنوز جنگ را ندیده بودند، فریاد زد:«برگردید، همین الان برگردید وگرنه مثل ما نابود میشید.» اما آنها دور بودند و صدایش بین هیاهوی موتور هواپیماها گم شد.
@jean_light29 October 2025از دیگری پرسید:« چطور با تجربیاتتون کنار میآیید؟»با پوزخند تلخی گفت:« کنار نمیام، فقط سعی میکنم فراموش کنم، البته اگه بتونم.»:« آیا حمایت کافی دریافت میکنید؟»:« حمایت؟ اونا ما رو فرستادن به یه جنگ بیمعنی و حالا انتظار دارن با یه مدال همه چی درست شه؟»
@jean_light29 October 2025سربازی که تا آن لحظه به سمت بقیه فریاد میزد، برگشت:« تو چی میدونی؟ هان؟ تو فقط یه خبرنگار لعنتی هستی که میخوای از درد ما پول در بیاری.»