من هم شیعهام، ولی انگار شهروند نیستم...من یک مهاجرم.از خانوادهای افغانستانی.شیعهام. عاشق اهلبیت.در ایران به دنیا آمدهام، در همین کوچهها قد کشیدهام، مدرسه رفتهام، نماز جمعه رفتهام، در هیئتها سینه زدهام، فاطمیه و محرم برایم مقدسترین ایام سال بوده.
ولی هیچوقت احساس نکردم که "واقعاً" پذیرفته شدهام.ایران وطن دوم ما نبود، "تنها" وطنمان شدپدرم سالها پیش، با تصمیم خودش، به امید زندگی بهتر، آرامش، امنیت و آیندهای روشنتر، به ایران مهاجرت کرد. نه از ترس، نه برای فرار. برای ساختن.
مادرم در همین خاک بزرگ شد. من هم همینجا به دنیا آمدم. هرگز افغانستان را ندیدهام، حتی لهجهی آنجا را درست بلد نیستم.اما هرجا که رفتم، بهم گفتند:«تو افغانیای. برو کارت تمدید کن. این خدمت برای اتباع نیست. رانندگی ممنوعه. بیمه ندارین؟ شغل رسمی هم که نمیتونین داشته باشین.»
خودم را از بچگی ایرانی میدیدم. اما هر روز یادم انداختند که نیستم.شیعه بودم؛ مثل بقیه.نماز جماعت، اربعین، هیئت، عزاداری… همه جا بودم.حتی یک بار، فرمانده بسیج محلهمان گفت:«شما مهاجرها، بچه شیعههای اصیلی هستین. خدا خیرتون بده.»ولی همون شب وقتی میخواستم برای ثبتنام یک دوره برم، گفتند:
«متأسفیم، شما اتباع هستین، نمیتونیم ثبتنامتون کنیم.»فقط وقتی شهید میشویم، اسممان را بلدند...بعضی از دوستانم رفتند سوریه. توی فاطمیون جنگیدند. بعضیهاشان برنگشتند. عکسشان را زدند سر خیابان، گفتند «شهید مدافع حرم».ولی خواهرشان هنوز شناسنامه ندارد.
مادرشان هنوز کارت اقامت موقت میگیرد، هر سال با استرس.پدرشان هیچوقت نتوانست مغازهای به نام خودش بزند.من فقط یک سؤال دارم...اگر جمهوری اسلامی ایران حکومت شیعه است، پس چرا ما شیعهها، که در ایران به دنیا آمدهایم، مثل شهروند درجهدو با ما رفتار میشود
چرا منِ مهاجر شیعه، باید همیشه پشت یک شیشه بایستم، پرونده دستم باشد، التماس کنم برای یک کارت اقامت؟چرا حق تحصیل، حق کار، حق بیمه، حق زندگی عادی، باید اینقدر سخت باشد؟من دشمن نیستم، من برادرم...من نه قاچاقچیام، نه خرابکار. نه سهمی از ثروتهای نفت و طلا و گاز دارم.
فقط میخواهم مثل بقیه زندگی کنم. مثل بقیه نفس بکشم.من با شما در یک کوچه بازی کردهام، در یک مسجد نماز خواندهام، در یک عزاداری سینه زدهام...چرا هنوز بعد از اینهمه سال، کسی نمیخواهد من را "خودی" بداند؟
19:50 - 19 تیر 1404