من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینمکسی دگر نتوانم که بر تو بگزینمبپرس حال من آخر چو بگذری روزیکه چون همی‌گذرد روزگار مسکینم؟من اهل دوزخم ار بی‌تو زنده خواهم شدکه در بهشت نیارد خدایْ غمگینمندانمت که چه گویم تو هر دو چشم منیکه بی‌وجود شریفت جهان نمی‌بینم
چو روی دوست نبینی جهان ندیدن بهشب فراق منه شمعْ پیش بالینمضرورت است که عهد وفا به سر برمتو گر جفا به سر آید هزار چندینمنه هاونم که بنالم به کوفتی از یارچو دیگ بر سر آتش نشان که بنشینمبگرد بر سرم ای آسیای دور زمانبه هر جفا که توانی که سنگ زیرینم
چو بلبل آمدمت تا چو گل ثنا گویمچو لاله لال بکردی زبان تحسینممرا پلنگ به سرپنجه اِی نگار نکشتتو می‌کشی به سر پنجهٔ نگارینمچو ناف آهو خونم بسوخت در دل تنگبرفت در همه آفاق بوی مُشکینمهنر بیار و زبان آوری مکن سعدیچه حاجت است بگوید شکر که شیرینم#غزل#شبانه#غمنامه#افیونِ_سعدی
21:43 - 26 September 2026