بچه بودم.. نسبت به بقیه نترس تر بودم و روی احساساتم ثبات داشتم. خیلی کم پیش میومد سر یه چیزی گریه کنم.و دریت یه سالی از سال محرم بود سر تعزیه حضرت قاسم بغضم گرفت و میخواست بشکنه.اما من جلوشو میگرفتم تا کسی نفهمه.کسی نفهمه که اون بچه برای فرار از تنهایی بغض کرده و گریه نمیکنه.ولی خدا بود که گفت
گریه ممنوع...از اون وقتایی که در ایام محرم بغض کردی اما نخواستی کسی بفهمه برامون بگو...شب هفدهم#ده_روز_ده_روایت#نذر_محرمدو الی سه خط برام بنویس و نقلقول کن.قوانین: متن باید از خودتون باشه و هشتگ رو حتما قید کنید
نه. یه کاری میکنم بلاخره اون بغضت بشکنه و از عذابی پوچ که درونت ساختی رها بشی.و درست سال بعدش موقع شهادت حضرت رقیه تو تعزیه بودیم که دیگه اهمیتی ندادم به فکرام و برای دو ساعت تمام فقط اشک ریختم.