سالها پیش. پیر مردی از بستگان. برایم صحبت کرد. . حوالی دهه سی. ..45 روز در خانه ای اربابی. نوکری کردم.!! دوازده سال داشتم. . بعد 45 روز. دستمزد . چند من گندم. و چند کیلو قند و چای گرفتم . و به خونه ای پدرم برگشتم... وقتی. پدرم. دیدم. .که. سر لباسم. سفید بود. فهمید که. گندم. گرفتم. ب…Show more
