ضحاک بن عبدالله تا آستانه جاودانگی رفتآنقدر نزدیک که گرد و غبار سم اسبهای بهشتیان کربلا بر چهرهاش نشست، اما خود به کاروان آنان نپیوست.در راه، به امام حسین علیه السلام پیوست؛ اما یک شرط با خود آورد.گفت: «تا وقتی حضورم سودی برای شما داشته باشد میمانم؛ اما اگر روزی رسید که بودن و نبودنم یکسان
شد، خواهم رفت.» و امام شرطش را پذیرفت.روز عاشورا فرا رسید. ضحاک جنگید، شمشیر زد و در کنار امام ایستاد. یکییکی یاران به خاک افتادند؛ حبیب رفت، زهیر رفت، سعید رفت. هر کدام از قید جان رها شدند و به آسمان پر کشیدند. اما ضحاک هنوز بندی بر پای خود داشت؛ بندی که نامش «شرط» بود.
آنگاه که میدان از یاران خالی شد و صدای غربت امام در کربلا پیچید، ضحاک به یاد پیمان خویش افتاد. نزد امام آمد و گفت: «اکنون دیگر بودن من سودی ندارد؛ میخواهم بروم.» و رفت.او دشمن امام نشد؛ اما شهید کربلا هم نشد. نامش در تاریخ ماند، اما نه در شمار آنانی که جان خویش را بیقید و شرط نثار امام کردند.
داستان ضحاک، داستان بسیاری از انسانهاست؛ کسانی که تا نزدیکی سعادت میروند، اما یک دلبستگی، یک حسابگری، یک «اگر» و «اما» میان آنان و بهشت فاصله میاندازد.یاران حقیقی حسین(ع) با امام معامله نکردند. نگفتند تا اینجا هستیم و از آنجا نه؛ تا وقتی امید پیروزی هست میمانیم و پس از آن نه.
آنان همه چیز را سپردند و چیزی برای خود نگذاشتند. از همین رو نامشان در شمار سعادتمندان ابدی ثبت شد.کربلا به ما میآموزد که راه سعادت با «اطاعت مشروط» قابل طی شدن نیست!
17:50 - 27 June 2026