✍🏻چهل و چهار روز است که شب‌هایمان شبیه هم شده؛نه از روی عادت،از روی دل.چهل و چهار شب است که خیابان برایمان فقط یک مسیر نیست؛شده قرارگاهی بی‌سقف،جایی که آدم‌ها بی‌آنکه حرف بزنند،از هم قوت می‌گیرند.بهار رسیده،هوا گرم‌تر شده،اما در دلِ این شب‌ها هنوز یک سرمای نازک مانده؛سرمایی که ربطی به فصل ندارد،از جنس دلتنگی و فقدان است.غم هست—سنگین هم هست—اما کسی جا نزده.آدم‌ها یاد گرفته‌اند با همین غم قدم بردارند،با همین دل گرفته بیایند،با همین چشم‌های خسته،خیابان را تنها نگذارند.در این چهل شب،هیچ‌کس برای دیده شدن نیامده؛هیچ‌کس قهرمان نیست.فقط دل‌هایی هستند که نمی‌خواهند بگویند «تمام شد».دست‌هایی که هنوز نمی‌توانند رها کنند.پاهایی که هر شب،بی‌آنکه ازشان خواسته شود،خودشان راه می‌افتند سمت همان نقطهٔ آشنا.بهار شکوفه زده،اما بهارِ مادر همین ایستادگی آرام اتفاق افتاده.در همین کنار هم بودن‌های خاموش.در همین دووم آوردن‌هایی که کسی تشویقشان نمی‌کنداما ادامه دارند.چهل شب گذشته،و با هر قدم انگار یک جمله تکرار می‌شود:غم هست…اما ما هم هستیم.و تا وقتی هستیم،چراغ این حضور خاموش نمی‌شود.بقیش با شما....#دل_نوشته بنویسید
18:21 - 14 April 2026

3 Reactions
151 Views