#شعر #مناجاتبا این تصاویر جگرم سوخت...میخواستم از خون عزیزی ننویسممیخواستم از داغِ تو چیزی ننویسمگفتم قلم از گفتنِ اسرار نسوزدگفتم جگرِ دفتر و خودکار نسوزدمیخواستم این شعر در اینباره نباشدتا هیچکس از خواندنش آواره نباشدگفتم نظرم را بنویسم که بخوانندسوزِ جگرم را بنویسم که بخوانند میخواستم از عشق بگویم، جگرم سوختآتش که نوشتم همهٔ بال و پرم سوختگفتم ننویسم که همین درد مرا کُشتتا دم نزدم طعنهٔ نامرد مرا کشتتقویم ورق خورد و جهان غم به سرم ریختخاکستری از داغ محرّم به سرم ریختپیراهنِ مشکی من از داغ ورق خوردفصلی که مرا سوخت در این باغ ورق خورد
فریاد زدم باز غمی مرثیهخوان شددر هر نفَسَم محتشمی مرثیهخوان شد
21:34 - 23 November 2024