#یادداشت#محمدحسین_شهبازیسالیان دراز، تقریباً هر روز، این دعا بر لبم جاری بود:اللهم اغفِر و انصُر و أیّد و احفَظ قائدنا الخامنهای و قاسم سلیمانی و حسن نصرالله و ابراهیم رییسیدعا برای چهار مرد...چهار نام که برایم تنها اسم نبودند، بلکه تکههایی از جانم بودند:سالها گذشت…تا ۱:۲۰ فرودگاه بغداد!#حاج_قاسم پرکشید؛ مدتی وقتی همان دعا را میخواندم، نامش که به زبانم میآمد، بغضی سنگین راه نفس را میبست.گذشت، اما زخمش ماندچند سال بعد، وقتی #شهید_رییسی در ورزقان پرکشید چنان لرزشی به جانم افتاد که انگار پارهای دیگر از وجودم را از سینهام جدا کردند. با خود گفتم: مگر دل آدمی چند بار میتواند اینگونه بشکند؟۶ مهر ۱۴۰۳ #سیدحسن_نصرالله که رفت، هنوز هم باورش برایم آسان نیست!خبرش که رسید، مدام با خود میگفتم: نه! ممکن نیستاما حقیقت، بیرحمتر از انکار ماست؛و اما آقا...😭او برایم چیز دیگری بودمیان آن چهار نفر، دلبستگیام به او عمیقتر، عجیبتر، و ناگسستنیتر بوددلگرمیام در داغهای قبلی وجود او بودهمیشه از خود میپرسیدم: اگر روزی خبر رفتنش برسد، چه بر سرم خواهد آمد؟تا آن سحر…سحری که هنوز یادش تنم را میلرزاند😭خبر که رسید، دنیا برای لحظهای ایستاد!باورم نمیشد!چشمهایم میخواندند، اما دل نمیپذیرفت!آن لحظه فهمیدم انسان میتواند در یک ثانیه بسوزد؛ بیآنکه خاکسترش دیده شوداکنون ماندهام با خاطرهٔ چهار ستاره که یکی پس از دیگری از آسمان زندگیام رفتند و داغشان جاودانه ماند.اما با انتخاب خبرگان رهبری خوشحالم که هنوز میتوانم بگویم قائدنا الخامنهاییا اباصالح...آقاجان...امّت ما داغهای سنگینی دیده؛باور کن دیگر جز با آمدن شما التیام نمییابیماللهم عجل لولیک الفرج