16 July 2025
#بی_قراری#چهار ۴«ایستگاه شهید حقانی»بازی «کلش آف کلنز» رو بست، گوشی رو توی جیبش گذاشت و از قطار پیاده شد. با پله برقی بالا رفت و از ایستگاه بیرون زد. رسید رو به روی مسجد جامع خرمشهر که توی باغ موزه دفاع مقدس شبیه سازی شده بود، یاد شبی افتاد که اونجا کلاس مداحی بود و سعید حدادیان اومده بود.
#بی_قراری#سه ۳«ایستگاه شهید همت»با این صدا ناگهان به خودش اومد، قرآن رو بست و بوسید و توی کوله گذاشت، از جاش بلند شد، کوله رو روی دوشش انداخت و حرکت کرد، با پله برقی بالا رفت.وقتی داشت با پل از روی بزرگراه شهید همت می‌گذشت، صدای ماشینا و بوقاشون اذیتش می‌کرد، گوشهاش رو گرفت و با سرعت_

Show this thread

موزیک«کاش» از «رضا بهرام» رو پلی کرد و به راه افتاد، با دیدن ماشین شهدای هسته ای توی باغ موزه، فاتحه‌ای برای اونها فرستاد.منظره‌ی سرسبز و هوای خوبی بود. از پل روی رودخونه رد و از باغ موزه خارج شد. وارد محوطه‌ی باغ کتاب شده بود اما دیگه حال راه رفتن نداشت، نفس نفس می‌زد، مسیر سرپایینی_
Kash ~ Music-Fa
Reza Bahram ~ Music-Fa.Com
22:55 - 16 July 2025

4 Reactions
348 Views


Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
بود و اصلا متوجه نشده بود که داشته با سرعت زیادی حرکت می‌کرده.خواست بره و روی نیمکتی بنشینه ولی هیچکدوم از نیمکت ها خالی نبود، چشمش افتاد به دختری که کوله‌ی سفید رنگش رو از روی نیمکتی برداشت و راه افتاد. سریع به سمت نیمکت رفت تا شخص دیگه ای روی اون ننشینه.وقتی نشست تازه حواسش جمع به موسیقی ای شد_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
که پلی کرده بود، خواننده می‌گفت:«دل، توبه کردی و شکستی/ دل، با چه رویی عاشق هستی؟!/ تو امید به هرکه بستی/ رفت و آخرش شدی تنها.»بغض کرد...انگار دلش شکست، توی دلش گفت:«خدایا، مگه دل مثل ظرف نیست که بشکنه و تموم بشه؟! من دلم پودر شده، پس چرا بازم مثل روز اول میشکنه؟! چرا هنوزم همونقدر درد میگیره؟!_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
خدایا، می‌شنوی اصلا؟!» بدجور غمگین شده بود. هنوز بغض داشت، با خودش گفت:«کاش حداقل جایی یا کسی رو داشتم برای گریه کردن» بعد با همون بغض، آروم سرش رو بلند کرد و به آسمون نگاه کرد:«خدایا، دمتگرم، می‌دونم همیشه کنارم بودی و هستی...یه روز بالاخره با خودش میام اینجا، یه روز بالاخره دستشو میگیرم و همه جا_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
باهاش میرم. می‌دونم یه روز اون که با همه فرق داره میاد.»بلند شد و حرکت کرد سمت ساختمون، وسایلش رو توی کمد گذاشت و رفت طرف قفسه ها، موضوعاتی که بالای هر راهرو نوشته شده بود رو با دقت نگاه می‌کرد، موضوع روانشناسی نظرش رو جلب کرد، وارد راهروی کتابهای حوزه روانشناسی شد.شروع کرد به نگاه کردن و خوندن_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
اسامی و موضوعات کتابها: باشگاه ۵ صبحی ها، آدم های سمی را در زندگیتان شناسایی کنید، مزایای منزوی بودن، آنچه ای کاش در ۲۰ سالگی می‌دانستم، ۸۰ قانون قدرت و…. غرق توی کتابها شده بود که صدای جیغ و داد دو دختر از راهروی کناری سکوت سنگین سالن رو شکست:«وای فاطمهههههه»«عطیهههههههه»«چطوریییییی؟!» با خودش_
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
گفت:«عجب دیوونه های بی فرهنگی پیدا میشنا، نمیدونن اینجا نباید جیغ و داد کنن؟! روانیا، زهره ترک شدم.»بیخیال کتابهای روانشناسی شد و رفت سمت راهروی کتابهای آموزش زبان های خارجی، کتابهای آموزش زبان کره‌ای رو نگاه می‌کرد که سر و کله‌ی اون دخترهای پر سر و صدا پیدا شد،
Profile picture of ‌🌇𝑀𝑜ℎ𝑎𝑚𝑚𝑎𝑑🌃‌
@mhb138216 July 2025
یکیشون گفت:«عطیه دنبال کتابی بگرد که هم گرامر داشته باشه هم لغت.» همون‌طور که نگاهش به کتابها بود با خودش گفت:«یاخدا، دیوونه ها اومدن.»
1 Reply