اوایل دهه هشتاد بابابزرگم و اینا میخواستن برن کربلا.همه کاراشونو میکنن و همه چی آماده میشه و تا لب مرزم میرن ولی یه اتفاقی میفته که بر میگردن.بابابزرگم میگفت خیلی ناراحت بودمیه روز دم خونه وایساده بودم آسیدجواد حیدری (از علمای مرحوم یزد) رد شد گفت عه محمدعلی تو مگه خداحافظی نکردی که داری میری؟!
گفت شروع کردم گریه و گفتم نه نشدرفتیم تا لب مرز و برگشتیماونم گفت غمت نباشهیه روزی انقد کربلا رفتن راحت بشه و تو هم انقد بری که باورت نشه...تو محرمی گفتیم بابابزرگ امسال اربعین کربلا نمیری؟گفت ولم کنید هرروز هرروز کربلا مشهد 😂
حالا سنشم که بالارفته بی تأثیر نیستاما بازم طبق اون حرف بیست سال پیش انقد رفته که دیگه جزو آرزوهاش نیست...
16:14 - 13 مرداد 1403

7 Reactions
205 Views


1 Reply